شب از ظلمت تهی می گردد
شاخه های فولاد بازوان عابران را می خراشند
تنها دود کش های غریبه آزاد و رها در خیابان پرسه می زنند
خیابان ها معبر بی قراری مایند
و ستارگان بخت ما در جوی خیابان غلتانند
در کتاب تو مشغول مردنت بودی این شعر را خواندم و کاملا ناخودآگاهانه ذهنم مرا به یاد تجربه مدرنیته انداخت ، به یاد بودلر و احوالات و اشعار و اوصاف او در باب دنیای مدرن.
در آسمان دنیای مردن است که ستاره ها افول می کنند و چراغ ها شهر را از ظلمت نجات می دهند در دنیای مدرن ، غریبه ها از راه می رسند و به تعبیر گافمن بی توجهی مدنی رخ می دهد . خیابان مکان بسیاری از تجربیات می شود و جوی خیابان جایی که ستاره های بخت ما از آسمان به درون آن سقوط کرده اند.!
این تعابیر و تفاسیر و نمونه های مشابه آن در عین حال که سویه های تاریک مدرنیته را برای ما آشکار می کنند از ماهیت دوگانه آن غافل شده اند . آنچه گیدنز در کتاب های خود در باب مدرنیته سعی دارد به ما نشان دهد تیغ دولبه مدرنیته و تجدد است و به همین دلیل در سراسر کتاب دیدگاه های صرفا منتقدانه به تجدد را نفی می کند .دنیای مدرن که گیدنز تفسیرش می کند هم یکپارچه کننده است هم چند پاره کننده. . چند پارگی ها در دل کنش های متقابل رخ می دهند که در بستر های یکپارچه کننده ایجاد شده اند اما آنچه عامل این چند پارگی است عرضه خویشتن ماست که از محیطی به محیط دیگر متفاوت است.
ترجیع بند نوشته های گیدنز بحث اعتماد و ایمان و در نقطه مقابل آن خطر، نگرانی و هراس وجودی است و شیوه هایی که این دو موجودیت ما را به مخاطره انداخته یا از مخاطره نجات می دهند . در جایی دیگر مدرنیته با ماهیت باز اندیشانه اش سنت را تضعیف می کند ولی گویی در این حرکت خود چندان هم تمی تواند باورداشته های مذهبی را به حاشیه براند چون دین کماکان به پرسش های وجودی که در دنیای پیشا مدرن هم به آنها پاسخ می گفته است ،پاسخ می دهد
جهان مدرن دیگر راز آمیز نیست اما همچنان غیر شفاف است . نظام های تخصصی و انتزاعی به میدان آمده اند و با شکستن مقاومت ها افراد را در منگنه اعتماد کردن قرار داده اند . درهمین اوضاع است که یک فرد مدرن فایده گرا و خودشیفته متولد می شود ،قهرمان دنیای مدرن به تعبیر بودلر ،کسی که رویداد های بیرونی را با نیاز ها و تمایلات خود می سنجد و یک سوال اساسی دارد : "این چه فایده ای برای من دارد ؟"اشتباه نکنیم خودشیفته دنیای ما دیگر یک بیمار نیست او تلاش خود را برای رسیدن به هویت شخصی مصروف می دارد و برای بقای خود می جنگد..او در انزوای وجودی خویش فرو رفته و جسم ابزار کامجویی اش گشته است.لذت برای این قهرمان ناکام در مراوده با دیگران تعریف نمی شود .او ناگزیر از سرچشمه های اخلاقی فاصله گرفته است .در این وضعیت نابسامان مصادره تجربه رخ می دهد . قهرمان ما از هر گونه تجربه ای و رویدادی که زندگی اش را با مباحث گسترده اخلاق روبه رو سازد می گریزد تجربیاتی همچون بیماری ، مرگ و...
به تعبیر گیدنز بنیاد گرایی و جزم اندیشی در این شرایط شاید بیش از پیش رخ دهد که نباید با ایمان و اعتماد - که اضطراب وجودی قهرمان دنیای مردن را فرو می نشاند -اشتباه گرفته شود. انسان مردن از زیر بار خطرات دنیای اطرافش شانه خالی کرده و تحت انقیاد ایدئولوژی ها پناهی دوباره می یابد.
در مجموع آنچه رخ می دهد در سه دسته می گنجد :
فاصله گیری زمانی مکانی ،از جاکندگی و باز اندیشی.
در مکانیسم اول مدرنیت جا را گم می کند و مکان در آن خصلتی توهمی می یابد و بر اثر ایجاد فاصله زمانی و مکانی روابط خویشاوندی و روابط محلی کمرنگ می شونددر چنین شرایطی است که از جا کندگی رخ داده است و در مقابل باید با باز جاگیری ترمیم و جبران شود
در یک کلام خودرو مدرنیته به پیش می رود آن هم بدون فرمان. در حرکت پر شتاب این خودرو ما سواری لذت بخشی را تجربه می کنیم اما نباید فراموش کرد این ماشین بی فرمان به راحتی می تواند خودش و ما را متلاشی کند.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت   توسط ط.ط
|
ساختار گرایی موضعی را اتخاذ می کند که نقش سوژه در آن کمرنگ شده است چنان که مردم به وسیله کتاب هایشان خوانده می شوند ، به وسیله زبان به سخن می آیندو...
در تقابل با این نگاه تک بعدی است که رویکردهای تفسیری پدیدار می شوند. در ساختارگرایی علم نه پوزیتیویستی است و نه تفسیری بلکه مطالعه علمی و ملاک علمی بودن انسجام دقیق و منطقی ساختار است. آنچه در حرکت ساختارگرایی به پسا ساختارگرایی شاهد آنیم حرکت از شرح منسجم ساختار ها به تاکید بر قدرت دال هاست و با آلتوسر و لکان که به ترتیب مارکسیسم اصیل و فرویدیسم اصیل هستند ادامه می یابد.
لیوتار و بودریار نیزبه عنوان دو نظریه پرداز برجسته پست مدرنیسم تصویری از پست مدرنیسم را نشان می دهند که سرشار از بازی ها و روایت های همپوش است با کانونی بی ثبات که در آن امکان یافتن یک روایت بزرگ که همه روایت ها را بتوان با آن بیان کرد وجود ندارد .
فوکو هم از بطن همین جریان سر بر می ورد و با طرح مفهوم سامان دانایی خود را از ساختار گرایی مجزا می کند به این دلیل که سامان دانایی یا همان اپیستمه نه یک ساختار که یک فضا است و فوکو هم می خواهد یک پسا ساختارگرا باشد.در منظر فوکو سوژه مهم می شود تا آنجا که در جلد های آخر تاریخ جنسیت او از اخلاق با ما سخن می گوید و بر خلاف نوشته های اولیه اش در باب جنسیت که ساختار ها در آن موجد جامعه ای زندان گونه می شدند، از فاعل شناسا سخن به میان می آورد و به مفاهیمی چون عملکرد های اخلاقی و حقیقت وجود خویشتن می رسد. فوکویی که در آغاز کار خود الگوی غایت شناسی هگل وموضع ذهنیت گرای او را مردود می دانست، در چرخشی از عینیت به ذهنیت پناه برد. در آثار او همچون یک پست مدرن واقعی گذشته تا آن حد مورد کندوکاو قرار می گیرد که بتواند عقلانیت امروز را زیر سوال ببرد. شانس ،
نا پیوستگی و دیوانگی در آثار او برجسته می شود و جنگ خرد آغاز می گردد . در این جاست که رویکرد
پسا ساختارگرا ما را در جهانی مملو از غیاب ،تفاوت و گسیختگی رها می کند جهانی که عناصر آن راهی به شناخت نمی برند ، شناختی که دل مشغولی اصلی هر فیلسوف است . پساساختارگرایی از آن جهت که رویکردی نقادانه است و وامدار نگاه انتقادی نیچه که فوکو آن را به ارث می برد، راهگشاست ، اما در نهایت راهی برای فهم تغییرات ساختاری عمیق جامعه به روی ما نمی گشاید . این رویکرد پاره ای از واقعیات جهان معاصر را پیش روی ما قرار می دهد ، از علم اسطوره زدایی می کند و از منظری نقادانه طبقه بندی های ما را برای رسیدن به شناخت زیر سوال می برد اما در آخر ما را با این تردید مواجه می کند که آیا پایه هایی مستقل دارد یا تنها ایدئولوژی سرمایه داری متاخر است ؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت   توسط ط.ط
|
پیر بوردیو متفکر فرانسوی کار خود رااز فلسفه شروع کرد و روایتی نزدیک به وبر از جامعه شناسی داشت .حوزه های مهمی که اوبه آنها پرداخته متنوع و متکثر است . از جمله :
ماهیت reflexivity جامعه شناسی و جامعه شناسی جامعه شناسی یا جامعه شناسی تاملی
مبحث سرمایه نمادین یا تشخص فرهنگی
ماهیت دولت و علل سلطه جنسیت و...
تلاش بوردیو برای اینکه از انتخاب اجباری میان ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم فراتر برود قابل تقدیر است.در ادامه این تلاش مباحث مهمی وجود دارد که او در باب کنش و ساختار مطرح می کند و در پي دستيابي به رويكردي كه نه وبري و نه ماركسي است ما را به دنياي عادت وار ها ، ميدان ها ، و اعمال مي برد . دنيايي كه استراتژي درآن نتيجه مستمر تعاملاتي ميان منش ( ريختار) و محدوديت ها و امكانات واقعي است كه در هر محيط اجتماعي رخ مي دهد .علاوه بر سه مفهوم عمل ریختار و میدان او بر استراتژي تاكيد مي كند كه ظاهرا مي تواند مشكل ساختار و عامليت را حل كند و البته به هيچ وجه در معناي عقلاني اش به كار نمي رود چون در نظريات او ساختاري بيش ازحد اجتماعي شده از رفتار انساني وجود داردو انسان ها به واقع در يك همنوايي كوركورانه شريك اند . كنش گران در مفاهيم بورديو دليلي براي اعمال خود ندارند و البته اين بدان معني نيست كه رفتارشان بدون علت است . او با ادعای شکستن بت نظریه این مفاهیم را به ما معرفی می کند و معتقد است که همین مفاهیم ابزار های تفکر او هستند گرچه به اعتقاد جنکینز - منتقد ودر عین حال تملق گوی بوردیو-بوردیو هوشمند تر از آن است که ابزار قدرتمند نظریه را نادیده بگیرد.
در نگاه بوردیو عمل به مثابه پدیده اجتماعی و مرئی و عینی بیرون از زمان و مکان قابل درک نیست او با وساطت مفهوم دیگری همچون "بازی "می خواهد عمل را تشریح کند. عمل به مثابه زندگی است و قواعد بازی ها آن را تعیین می کند و این جاست که با نظریه انتخاب عقلانی به مخالفت بر می خیزد
منش (ريختار) از نگاه بوردیو عاداتی مرتبط با بدن است . عاداتی که با ضرورت ها سازگار شده است .گویی بوردیو راه برون رفت از تقابل های ابژه و سوژه را درهمین عادات می داند .
میدان از نظر بوردیو عرصه ای اجتماعی است سرشار از مبارزه ها و تکاپوها بر سر تامین منافع و منازعه بر سر کالا های فرهنگی وتمایز و تشخص فرهنگی واشتغال و زمین و قدرت و طبقه و ... ميدان نظام ساخت يافته موقعيت هاست كه توسط افراد يا نهاد ها اشغال مي شود در يك ميدان فرهنگي كالاهايي چون سرمايه فرهنگي و سرمايه اجتماعي وسرمايه اقتصادي وسرمايه نمادين وجود دارد كه ظاهرا افراد براي به چنگ آوردن نشان رقابت مي كنند. جالب است كه بورديو با استعاره هايي برگرفته ازعلم اقتصاد مفاهيم فرهنگي را آن هم با رويكرد عيني و پژوهشي تبيين مي كند. ماهيم سود ،نفع ، بازار ، سرمايه و ...كه البته به هيچ وجه در نظريات او مفهومي اقتصادي ندارند . بازتوليد مستمرو موفقيت آميز سلطه، محور نظريه اجتماعي بورديو است و مبارزه عليه آن صرفا بازتولد همان قيد و بند هايي است كه عليه آن جنگيده مي شود و هويتي كه طي آن برساخته مي شود به دو گونه تبيين شده است يا از ديدگاهي فردگرايانه يا در مناسك روشنفكران و در واقع آنچه كه جاي آن خالي است پرداختن به هويت جمعي است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت   توسط ط.ط
|
گیدنز در پرداختن به نظریه موضع جالبی را انتخاب می کند . طیف وسیعی از نظریات که او در تلاش است آنها را رد کنار هم قرار دهد . او در عین حال که معتقد است جامعه را کنش انسانی بازتولید می کند از نوعی نظام اجتماعی صحبت می کند که وجود خویش را بر ما تحمیل کرده است . با این حال این تحمیل و تقید از منظر او نه تنها محدود کننده نیست که گاهی ماهیت شفا بخشی را در درون خود دارد .به عبارتی ساختار ها گاهی هم چاره ساز هستند . از منظر او ساختار ها با کنش ها به وجود می یابند و کنش ها ساختار ها را بازتولید می کنند .
گیدنز راه برون رفت از دوگانگی های ساختار و کنش را در پرداختن به کردار اجتماعی می داند و کار جامعه شناسی را هم به تبعیت از آن توجه به کردارها و نه کنش ها و ساختارها بر می شمرد.در نگاه گیدنز از برآیند موقعیت و کردار است که رفتار و نه حتی نقش اجتماعی شکل می گیرد و نکته قابل توجه این است که کردار های اجتماعی این قابلیت را دارند که ما را به سمت نظام اجتماعی رهنمون شوند.
اما نقدی که بر این دیدگاه وارد است معلق نگه داشتن وضعیت کنش است .منظر گیدنز به کنش هنوز ابهام دارد هر چند که در مورد ساختار مواضع روشن و جامعه شناسانه خاص خود را دارداما در مورد کنش گر و اینکه در نظریات گیدنز کنش چگونه تببین می شود هنوز مواضع روشنی به چشم نمی خورد مگر نه اینکه گیدنز دیدگاه تلفیقی جدیدی را مطرح کرده اما این دیدگاه هنوز ازنگاه کنش گرانی که کنش انسانی را درون ساختار مطالعه می کردند تمایز خاصی نیافته است .
با این وجود او با تفکیک انسجام اجتماعی از انسجام سیستمی یادآور می شود که انسجام اجتماعی در رابطه کنش گران تحقق می یابد و انسجام سیستمی در رابطه متقابل گروه ها و جمع ها . انسجام اجتماعی پایه انسجام سیستمی است و این تداعی گر همان ماهیت دو وجهی ساختار است که گیدنز در مقاله خود در باب عاملیت و ساختار به آن اشاره می کند
گیدنز همواره به ما یادآور می شود که وضعیت موقعیت مند کردار اجتماعی را فراموش نکنیم .و با نگاهی به ساختار و عاملیت بپردازیم که پیوند بین آن دو برقرار شود
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط ط.ط
|
امکان دستیابی به شغل مناسب همیشه دغدغه انسان اجتماعی بوده است.شناسایی هویت خویشتن و بازتولید نقش خود، کارکردهای مهم یک شغل مناسب بوده اند.
در شرایط فعلی جبر محیط و روند رو به رشد تولید نیاز برای افراد و مصرفی شدن جامعه افراد را بر آن داشته که صرف نطر از انتخاب آگاهانه شغل مناسب صرفا به دنبال اشتغال باشند.
در عین حال شرایط گزینش شغلی سازمان ها دشوار ترشده است.قبل از انقلاب در کنار شرط وابستگی به نظام ، تخصص و کارایی مهم ترین ضابطه تصدی مشاغل بود ولی بعد از آن این ضوابط به یک مورد تقلیل یافت : جایگاه فرد از نظر تمایل به اسلام و انقلاب. این ضوابط در طی این سی سال نیز تغییرات کمی داشته است.فرضا سوال مصاحبه شغلی که در سال 60 رفتن یا نرفتن به نماز جمعه بود در سال 88 به جزئیات تیمم برای نماز تغییر پیدا کرده است!*
این در حالی است که دهه اخیر شاهد تحولات گسترده در نظام آموزشی و تحصیلات تکمیلی بوده است به گونه ای که مفهوم ولع ارتقاء در زمینه های تحصیلی و شغلی در میان اصحاب علوم اجتماعی مطرح می شود.وضعیتی مصرفی که از کالا و شیء به تولید معنا و فکر و کسب دانش انتقال پیدا کرده است فرآیندی که بوردیو آن را با مفهوم تورم مدرک تحصیلی تبیین می کند.
تحولات گسترده آموزشی همچون ورود بخش خصوصی به نظام آموزشی،توسعه آموزشگاه ها و مدارس غیر انتفاعی،موسساتی که به ترک تحصیل کرده ها با مبلغی حدود دو میلیون تومان دیپلم می دهند و ... باعث شده که در ساختار اشتغال نیز تغییراتی ایجاد شود البته این تغییرات به جای این که روند مثبتی داشته باشند به ایجاد یک ساختار آنومیک دامن زده اند. با تبدیل شدن سازمان ها به دادگاه های تفتیش عقاید و شرایط اسفبار گزینش شغلی در آنها این ساختار آنومیک افراد را نیز متاثر کرده است و موجب گسترش فرهنگی شده است که دو چهره گی و ریاکاری را ترویج می کند.
عنصر ظاهر سازی در ساختار های فرهنگی خرد و کلان به نوعی هنجار بدل می شود شرایطی که عدم اعتماد اجتماعی را بر روابط و قراردادها حاکم می کند و فرآیندی مثل استخدام را با دشواری ها و موانع همراه می سازد.در این جاست که داشتن پارتی که تا همین چند سال اخیر یک قانون غیر رسمی برای استخدام بود و در عرف اجتماعی خلاف اخلاقیات محسوب می شد در این ساختار ناسالم تغییر شکل پیدا می کند و نه تنها به ارزش تبدیل می شود که ماهیت قانونی نیز می یابد به گونه ای که نداشتن معرف به معنای عدم دستیابی به شغل است . در این جاست که تئوری هومنز مصداق پیدا می کند : زمانی که ایده در فردی از یک گروه وجود داشته باشد در صورتی که ماهیت مخربی هم داشته باشد اگر به هنجار آن گروه تبدیل شود رواج پیداکرده و می تواند به ارزش تبدیل شده و مستحکم ترگردد.
به نظر می رسد آنچه در شرایط فعلی نیازمند آنیم اخلاق و قانون در نظام کاریابی است . قانونی که برداشت های سلیقه ای را حذف کند و با تکیه بر تخصص وتوانمندی براین ساختار بیمارگونه و متناقض مرهم بگذارد.
* تجربه نگارنده در سال 88 در مصاحبه شغلی برای یک سازمان دولتی
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت   توسط ط.ط
|
سال 1346 بعد از تصویب قانون حمایت از خانواده آمارها ارقام عجیبی رانشان میدادند
از هر 1000 ازدواج 250 تا یا به عبارتی از هر 4 ازدواج یکی به طلاق منجر می شود.این وضعیت جدید که تا قبل از آن در تاریخ کشورمان بی سابقه بود تحلیل های خاص خود را در زمینه های جامعه شناختی وفرهنگی و ...به دنبال داشت. جامعه شناسان خانواده این وضعیت را به رواج احساس آزادی در میان زنان ایرانی که بعد از قرن ها حق طلاق یافته بودند نسبت دادند و اینکه با رواج رمانتیسم طلاق درب های رهایی به روی زوجین بازگشته و این پدیده مشمول قانون اشاعه خواهد شد. از دهه 60 به بعد روند رو به رشد آمار طلاق به ویژه در شهرهای بزرگ باعث شد که متخصصان این پدیده را معلول نابسامانی ها و بحران های پس از جنگ همچون فقر و مهاجرت بدانند. برخی دیگر از تحلیل ها بحث کرختی وجدان جمعی را- که با رفاه نسبی مردم در دوره سازندگی تقارن داشت – در برابر این پدیده مطرح کردند و با بهره گیری از نظریات آنومی و بی هنجاری به توصیف و تحلیل آسیب شناختی آن پرداختند
در یک نگاه کلی شکافی که در تمامی این تحلیل ها بارز است رویکرد صرفا آسیب شناختی است که با توجیحات تقلیل گرایانه ابعاد فرهنگی و جامعه شناختی را نادیده گرفته است.
تحلیل جالبی که سوروکین از جامعه حسی ارائه می دهد به نظر می رسد با شرایط فعلی طلاق در جامعه ما همخوانی دارد .زمانی که جامعه ای به لحاظ فرهنگی تمام ارزش هایش را در مسلخ ماده گرایی و ابزارگرایی قربانی می کند جسم و ارضای خواسته ها آن به محور حرکت تبدیل می شود و ازدواج قرار دادی است که هر گاه طرفین احساس کنند سودی آنی در آن وجود ندارد به دنبال روابط تازه تررفته و پیوند خود را می گسلند.جامعه ای که با فتیشیسم روبه روست و انسان ها را قربانی نظامی می کند که در آن ماده و کالا با ارزش تر از معانی متعالی زیستن در کنار هم است .
چنین ساختاری با رویکرد مطالعات فرهنگی مطابق با تحولی است که تحت عنوان مدرنیته آن را می شناسیم. البته اگر ما با یک مدرنیته تمام عیار و نه ناقص روبه رو بودیم وضع بهتری می داشتیم .آنچه شاهد آنیم مدرنیته ای است که ساختار های کلان را رها کرده و در عوض با شتاب در ابعاد خرد جامعه نفوذ کرده می کند. ساختاری اساسی همچون نظام حقوقی و بالاخص حقوق خانواده که در برابرروند افزایشی طلاق منفعلانه وحتی متحجرانه عمل می کند . مثال بارز این برخورد قانون اخیر حمایت از حقوق خانواده است . بله تاریخ دوباره تکرار شده است ولی قوانینی که مطرح می شوند به جای حرکت همپای تحولات فرهنگی جامعه ایرانی، بر حسب ساختار های بسیار سنتی – حتی قبل از سال 1346 - پیشنهاد و در مواردی تصویب می شوند .
تناقضات و به تبع آن اصطکاک ایجاد شده میان خانواده در بعد خرد و نظام حقوق خانواده در بعد کلان تنها یک خروجی دارد :
افزایش زنان خود سرپرست و کودکان بد سرپرست .
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت   توسط ط.ط
|
تایلور در مقاله عقلانیت با ساختی منظم و منطقی دریچه های تازه ای از عقلانیت و رابطه آن با نظریه و فهم نظری را به روی ما می گشاید او در ابتدای بحث خواننده را با سوال مهمی روبه رو می کند" آیا مفهوم ناسازگاری با عقل ستیزی رابطه ای دارد ؟"و در پایان چنین نتیجه می گیرد"در بخش اول این نوشته چنین استدلال کردم که بیشتر اتهامات مربوط به عقل ستیزی که در جامعه ما مطرح می شوند در ناسازگاری و عدم انسجام ریشه دارند اما مفهوم عقلانیت غنی تر از این است .عقلانیت متضمن چیزی بیش از پرهیز از عدم انسجام است"
او در تلاش است تا به واسازی معیارهای عقلانیت بپردازد، تا فهم دوباره ای را از مسیر دستیابی به عقلانیت و رسیدن به فهم نظری برای ما ایجاد کند و برای درک بهتر از مثال قوم آزاند استفاده می کند .فهم نظری و نظریه از دید تایلور یعنی دستیابی به منظری بی طرف و بری از تعهد ، دستیابی به نوعی فهم مستقل و منفصل ،دستیابی به نوعی نگاه برتر به واقعیت.
از منظر تایلور نقش بازی های زبانی متفاوت در فرهنگ های مختلف در ایجاد فهم نظری در آن فرهنگ خاص اهمیت دارد چون فهم عقلانی با کلام ارتباط نزدیکی دارد و بیان منظم و روشن یا همان articulation است که می تواند امر عقلانی را با امر نظری پیوندبزند او بار دیگر یادآوری می کند که معیارهای عقلانیت و علمی بودن در فرهنگ های مختلف ، متفاوت و قیاس ناپذیرند .
تایلور با روش خاص خود ماهیت پیش بینی پذیری و کنترل علم را زیر سوال می برد و ادعای هورتون را مطرح می کند اینکه کنش های جادویی بی شباهت به کنش های اجتماعی ما که در پوشش علمی بودن ظاهر می شوند نیستند.
مقاله تیلور در آنجا که قضاوت در باب یک فرهنگ غیر نظری با معیار های یک فرهنگ نظری را نادرست می داند به مطالعات فرهنگی نزدیک می شود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط ط.ط
|
گاهي فقط مي شه يه گوشه نشست و فكر كرد .گاهي با اينكه دوست داري مثل بقيه آغوشت را به روي هيجانات اين زندگي مدرن باز كني مثل يه تيكه سنگ مي شي و با عقلانيت روزمرگي هاتو معنا مي كني.گاهي اين طوري ميشي و چاره اي هم نداري . لذت سهيم شدن تو مشاركت سياسي رو به اين بهونه از خودت مي گيري كه اين نظام حق ندارد فقط وقتي پاي منافعش وسط مي آد حق مشاركت بهمون بده
ذوق دروني ات رو از ديدن اين همه نشاط و اميدواري مردم واسه آزادي و دموكراسي تو نطفه خفه مي كني جمله هاي فوكو رو تكرار مي كني : دست قدرت از آستين گفتمان بيرون مياد.
روي پل عابر ميدان انقلاب جنگ موافق ها و مخالف هاي دولت را تماشا مي كني . با خودت مي گي خوبه كه آزادي داره براي اين مردم كم كم معنا مي شه .عقلت دوباره نهيب مي زنه :آزادي يا نمايش آزادي
انتخابات تمام مي شه نمايش ها هم تمام مي شه .آزادي دوباره مي شه مثل بقيه همون ايده آل هايي كه مدت هاست توي پستو هاي ذهنم جاشون دادم . مردم سالاري مي شه همون شعار كهنه نخ نما شده
حدس هام درست در ميآد . اين بار خوشحالم كه تو لذت هيجان آن همه هوادار سهيم نشدم. نمي ارزيد به سر خوردگي بعد از شنيدن نتايج
لاك بي تفاوتي رو دوباره انتخاب مي كنم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت   توسط ط.ط
|
پست مدرنیسم چگونه به یک نظریه بدل شد و رسانه ها در این بین چه نقشی داشتند؟
با گسترش سرمایه داری و افزایش مصرف علاوه بر اخلاق کاری به اخلاق اوقات فراغت یا مصرف نیز توجه شد . بالا رفتن استاندارد های زندگی و افزایش اوقات فراغت و افزایش اعتبار مردم برای مصرف منجر به ظهور یک فرهگ پست مدرنیستی شد که بر مصرف ،اعتقاد به خوشی و لذت و سبک ارج می نهاد . طبیعی است که در این فرآیند رسانه ها اهمیت زیادی یافتند مثل تلویزیون که به یک رسانه پست مدرن بدل شد و به این ترتیب ردپای عناصر پست مدرن در فرهگ رسانه ای به راحتی نمود یافت.
باومن معتقد است دولت در دنیای پست مدرن از طریق همین مصرف گرایی امید هایی ایجاد کرده و با تجاری شدن فزاینده فرهنگ نخبگان فرهنگی جدیدی روی کار آمده و جایگزین روشنفکران شدند. دراین شرایط ایجاد تمایز بین اقتصاد و فرهنگ عامه بسیار مشکل است قلمرو مصرف روز به روز بیشتر تحت تاثیرفرهنگ عامه قرار می گیرد . در دنیای پست مدرن تصاویر بر روایت سیطره می یابند بنابر این ژرفای فکری و کیفیات هنری اهمیت خود را از دست می دهند با این وجود این مسئله نظریه پرداز پست مدرن را نگران نمی کند. پست مدرن عصر فرو شکست همین قسم از مرزبندی ها ست که بین فرهنگ عامه و والا تمایز می گذارند. فرآیندی که پیش رو داریم عجین شدن فرآیند هنر و اقتصاد است به گونه ای که هنر خود به کالایی تجاری بدل شود . جریان های سریع سرمایه ، پول ، اطلاعات و فرهنگ بین المللی وحدت خطی زمان و فواصل تثبیت شده جغرافیایی و فضا را از بین می برد و فراواقعیت شکل می گیرد...
در دنیای پست مدرن فرا روایت ها رو به افول می روند چون پست مدرنیسم هر نظریه ای را که به داشتن دانش مطلق یا هر رفتار اجتماعی را که به جهانی بودن ادعا کند مردود می شمارد. لیوتار معتقد است که علم مدرن برای مشروعیت به روایت ها متوسل می شود او حتی حکایت مارکسسیستی سوسیالیست را هم یک فراروایت می داند و معتقد است پست مدرن یعنی ناباوری به همه این فراروایت ها. نظریات پسا مارکسی نیز در تلاشند تا تصویری ازهمین جهان پست مدرن به ما ارائه کنند. جهانی که تضاد طبقاتی و انقلاب پرولتاریایی هم در آن در حد یک فراروایت باقی می ماند
جامعه در رسانه های جمعی غرق ومساله مخدوش شدن واقعیت بی معنا می شود. این همان چیزی است که پست مدرنیسم به آن رسیده است
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت   توسط ط.ط
|
مطالعات فرهنگی مجموعه آثار گوناگونی با جهت گیری های متفاوت و گفتمانی همواره بسط یابنده است .مطالعات فرهنگی معطوف به تحلیل انتقادی اشکال و فرآیند های فرهنگی بوده و به طور کلی مطالعه هنر ها ، باورها ، نمادها و کنش های ارتباطی موجود در جامعه را وظیفه خود می داند .
اصحاب مطالعات فرهنگی اغلب بر این موضوع متمرکزند که چگونه پدیده ای خاص به ایدئولوژی ، نژاد ، طبقه اجتماعی و یا جنسیت مرتبط می شود . به گفته استوارت هال مطالعات فرهنگی خط سیر واحدی نداشت و بسیاری از نظریه پردازان آن دیدگاه های نظری متفاوتی داشتند و دارند.
مرکز مطالعات فرهنگی بانی کنکاش های بینا رشته ایی موثر در عرصه رسانه ها ، فرهنگ جوانان، آموزش ،جنسیت و نژاد بود. این مکتب، مطالعات فرهنگی را جزیی از باز اندیشی در مارکسیسم قرار داد . استوارت هال – یکی از نمایندگان این مکتب - رسانه ها را دارای کد های فرهنگی و کا رمطالعات فرهنگی را شناخت ایدئولوژی هایی که به این کدها شکل می دهند می دانست . او علی رغم در نظر گرفتن قدرت رسانه ها در شکل گیری ایدئولوژی ها هیچ گاه مصرف کنندگان فرهنگی را منفعل نمی دانست. در دیدگاه او رسانه های همگانی و فرهنگ به طور کلی هم محل سلطه اند و هم عرصه مقاومت .
از آنجا که پیدایش این رشته نتیجه نارضایتی از سایر رشته ها بود مطالعات فرهنگی رویکردی فرارشته ای را اتخاذ نمود که هویت چند وجهی را برای آن ایجاد کرد و به همین دلیل جا پای بسیاری از منظرها و نظرها در آن است و باز به همین دلیل است که خوشبختانه یا متاسفانه مطالعات فرهنگی تکثر منظر و نظر ها را می پذیرد و به لحاظ روش شناختی هم چند سویه عمل می کند .
از بعد روش شناختی با تغییر ساختار های دانش در جهان مدرن و تغییر شکل تحلیل های اجتماعی، الگوهای تولید دانش از ساختن و اثبات تئوری به حدس و سنجش آن بدل شدند . مطالعات فرهنگی نیزاز این امر مستثنا نبود و از بعد روش شناختی سهمی در این جدال علمی داشت . با گسترش فضای پسا ساختگرایی و پسا مدرنیسم در حوزه جامعه شناسی و پذیرش اینکه تعین چند جانبه بر پدیده های اجتماعی حاکم است مطالعات فرهنگی هم پذیرای این تکثر در روش و دانش شد.
مطالعات فرهنگی در عین حال که هم به دنبال تفسیر بود و هم در پی سنجش و ارزیابی باید تلاش مضاعفی را صرف می کرد تا هم در رویکرد های نسبی گرایی و پست مدرنیستی نیافتد و از طرف دیگر در حلقه جبر گرایی و اقتصاد سیاسی خود را محدود نکند .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت   توسط ط.ط
|